ِ

اینجا جنگل است,در قعر شب. خانه ات دور است,گلیمت را از آب بیرون بکش...

Closed

 

 

 

 ...بسته شد...

 

ممنونم از همه ی دوستای خوبم. خصوصا رضا  و سیاوش  و صدف  و اَسما  ی  گلم.

دلم براتون تنگ می شه.

 

 

  
نویسنده : purple diamond ; ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

تموم شد؟!

دیگه چقدر می خوای عذابم بدی؟

 

همون موقع که بی رحمانه گذاشتیمو رفتی بدون اینکه حتی یه کلمه بهم بگی چی

شده. ککتم نگزید که چه بلایی سر من می آد. همون موقع که باید جلو مامانم پشتم

می موندی و ازم دفاع می کردی،خیلی راحت کنار کشیدی. گفتی شرم داشتم!! منو جلو خانوادم تنها گذاشتی  باید

می فهمیدم تو اونی نیستی که من فکر می کردم. اونی نیستی که خودت

می گفتی. فقط با کلمات بازی می کردی. واسه هر کارت یه دلیل آوردی. گفتی

"از مادرت شرم داشتم! شوکه شده بودم، ولی بعدش دیدی که خودم رفتم باهاش

صحبت کردم..."  

هرچی گفتم یه بهانه آوردی....

همه ی زندگیمو به گند کشیدی. من ِ احمق باورت داشتم. همه ی زندگیمو،

 همه ی آیندمو با تو ساختم. بهت امید بستم. بهت تکیه کردم.پشتمو خالی کردی.

زمینم زدی...        آخ که اینجا فقط می شه نوشت... دلم  فریاد می خواد...

 می خوام داد بزنم. می خوام سر ِ دنیا فریاد بکشم... سر ِ خودم... سر ِ تو....

ای خدا....

مگه من چکارت کردم؟ گفتی به احساسی که ازش دم می زنی شک دارم... بهت

ثابتش کردم. طوری که خودتم باورت نمی شد اینقدر دیوانه بازی در بیارم!  طوری که

بارها و بارها خودت بهم گفتی " تصورشم نمی کردم تو اینقدر....".  

 کاش بهم خیانت می کردی. کاش می گفتی نمی خوامت برو گمشو! 

هی گفتی" من زندگی ِ تورو خراب کردم. اگه من نبودم تو بهترین زندگی رو داشتی.

 خیلیا بهتر از من واسه تو هستن. این خودخواهی منه که تورو اسیر خودم کنم."

بهت گفتم " این حرفهارو نزن. هیچ اجباری نبوده. من خودم تورو خواستم. کور نبودم که!

همون اول دیدم کی هستی. چی هستی...  تازه ه ه مگه تو چته؟ چرا بیخود بین

من و خودت فاصله میندازی؟ ما کاملا شرایطمون یکیه. تنها مشکل اینه که فاصله ی

سنی نداریم که اونم واسه من مشکل نیست. لطفا اینو درک کن! خواهش می کنم! 

 تو اگه مثل هم سن و سالای خودت بودی که من ١ثانیه هم باهات نمی موندم! خوب

نگام کن. خر نیستم که! لابد یه چیزی درونت دیدم. تو واسه من یه آدم ٣٠ ساله ای.

تفکرت و خیلی چیزای دیگه ت رو قبول دارم."

هر چی گفتم،تو حرف خودتو زدی. گفتم آخه عزیز من، موضوعی که واسه من "مشکل"

نیست رو چرا تبدیل می کنی به یه موضوع حاد؟  حرف حرف خودت بود...

 

دارم از دستت دیوونه می شم. آخه به من بگو چی شده ه ه ه....

نیستی! داری کنار می کشی.تلخی. یخی. عصبانی ای. حرف نمی زنی. نیستی...

می گم دیگه منو نمی خوای؟ عصبانی می شی می گی این چه حرفیه می

زنییییییی؟؟؟؟! می گم پس چرا اینجوری شدی؟ اولش انکار می کنی!! می گی چه

جوری؟!! من مثل همیشم (وااااااااای که به مرز جنون می رسونی منو) می گم خودت

می دونی چی می گم. ازم خسته شدی؟ بازم عصبانی می شی. خوب چت شده ه ه

ه ؟ می گی تو که نمی دونی چی داره منو داغون می کنه!! میگم حالا دیدی واست

غریبه شدم؟ چرا داری دور می شی؟ چی تو دلته که به من نمی گی؟

 می گی "من دارم زندگی تورو خراب می کنم" بغض می کنی....

آخه لعنتی! چه جوری باید بهت بگم؟ تو با این حرفات، توی این لحظه ها، اینجوری

داری زندگی منو خراب می کنی نه با بودنت...

آخه من! منی که هر شبم رو با یاد تو خوابیدم، هر روزمو تو فکر تو بودم، هر ثانیم، تو

ذهنم با تو می گذشت... منی که آیندم رو با تو ساخته بودم... چرا باید حالا این بلارو

سرم بیاری؟ چراااا؟               د ِ بگو نمی خوای، خلاصم کن....

 

امیدم رو ناامید کردی. دیگه بهت تکیه نمی کنم. دیگه تو سختیا به خودم نمی گم عیب

نداره، تو هستی، مرحم همه ی دردامی.  تو خودت دردم شدی....

دیگه ازم هیچ انتظاری نداشته باش...

دیگم منتظرم نباش....

اینو، این جمله ی آخرو امشب بهت گفتم. زنگ زدی. یه بار. نتونستم جوابتو بدم. رفتی.

یادت رفت. دیدی چه زود از یادت رفتم؟

می خواستی سایه ی سرم باشی. چاه زیر پام شدی. به خاطر هیچ...

 

پ.ن : ببخشید که بعد از مدت ها هنوز ادامه ی "روزهای من" رو ننوشتم. راستش این

روزا بیشتر به درد دل احتیاج دارم تا یادآوری اون خاطرات تلخ...

 

 

 

 

  
نویسنده : purple diamond ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

روزهای من 3

نگرانیم درست بود.....

 

 

بعد از اون روز, کارای عجیب و غریبش شروع شد....

 

شاید اگه قبلا اینقدر مهربون نبود و اینقدر منو نمی خواست حالت های جدیدی که پیدا کرده بود تا این حد برام عجیب نبود. اما........

 

روزای خیلی سختی بود....

 

دیگه نه sms می داد نه sms های منو درست و حسابی جواب می داد... همش بهونه می آورد. دیگه از دستش کلافه شده بودم. نمی دونستم ناراحت باشم یا عصبانی! هر جور باهاش حرف می زدم که لااقل بگه چش شده فایده نداشت.....

 

چند روز گذشت و خبری ازش نبود. واقعا برام غیر قابل باور بود.  ما که در طول روز (اگه همدیگه رو نمی دیدیم) حداقل 4 یا 5 ساعت با هم حرف می زدیم (چه با اس ام اس چه تلفنی) حالا 2روز بود که کاملا از هم بی خبر بودیم. منم این اوائل زیاد قضیه رو جدی نگرفته بودم. یعنی فکرشم نمی کردم این جریان تبدیل به یه موضوع حاد شه . حرفاش رو باور می کردم و فکر می کردم یه شرایط بحرانیه و حل می شه.....!

 

اون روزا خیلی فشار روم بود. حجم زیاد درس ها و این جریان برام تاب و توان نذاشته بود.  یه روز تو یکی از کلاسام داشتم با دوست گلم (که همین جا بابت تمام همراهی هایی که باهام کرد صادقانه ازش تشکر می کنم) درددل می کردم که بهم زنگ زد.......

 

 

 

من:سلام!

 

.....: سلام. خوبی؟ کجایی تو؟ خبری ازت نیست!!!!!!

 

(حالا من فقط از صبح تا الان که 6 بعد از ظهر بود بهش اس ام اس ندادما!(که البته اونم مثل بقیه بی جواب بود!) انگار خوشش می اومد من برم طرفش و اون پَسَم بزنه!)

 

من:  خوبه دیگه! بدهکارم شدم!

 

- آخه تو اصلا می دونی چی شده که من کم پیدا شدم؟!

 

- ممنون می شم بگی!

 

- با مامانم یه دعوای خیلی بد کردم قلبش گرفت رفتیم بیمارستان و.........      راستی موبایلم داره قطع می شه!

 

- چیییییییییییییییییییی؟؟؟!!!! چرا؟ بازم تو مامانتو اذیت کردی؟! اون حال روحیش خوب نیست ( آخه شوهرش.یعنی پدر ٍ ......  تازه فوت کرده بود....) سر چی دعوا کردین؟   موبایلت چرا داره قطع می شه؟!

 

- می گم بهت ولی الان یه کاری برام پیش اومده باید برم. باهات تماس می گیرم.

 

- خوب حالا یه لحظه صبر کن. من نگرانم. بگو چی شده بعد برو.

 

- نه نمی شه باید زود برم. خدافظ!

 

 

 

این کاراش دیوونم می کرد. دٍقَم می داد. دیگه کلاسو بی خیال شدم.....  هر چی منتظر موندم خبری نشد تا خودم بهش زنگ زدم اما بازم جواب نداد.  نیم ساعت بعد با شماره ی فروشگاهشون زنگ زد:

 

 

من: سلام. چی شد؟ کجا رفتی؟

 

.....: هیچی عزیزم!!!!

 (خیلی برام جالب بود که سریع ازین رو به اون رو می شد! نمی دونستم کدوم رو باور کنم.....فقط می دونستم که یه چیزی تو رابطه ی ما داره تغییر می کنه......)

 

من: خوب! حال مامان چه طوره؟ چرا دعوا کردین؟

 

- بد نیست.خوبه.    سر ٍ تو دعوامون شد.

 

- سر من؟!!

 (تعجب کردم. چون  با اینکه مامانش کاملا در جریان روابط ما بود اما هیچ وقت  صریحا در مورد من باهاش صحبت نمی کرد (به جز چند مورد خاص که دیگه لازم بود!).چون مامانش اصلا نمی تونست منو بپذیره! حالا چرا.نمی دونم. البته من هم موافق بودم و وقتی کنار مادرش بود باهاش صحبت نمی کردم(تلفنی).)

 

-آره! قبض موبایلم رو که دید دعوامون بالا گرفت! منم دیگه کنترلم رو ازدست دادم.موبایلمو زدم زمین اومدم بیرون! الانم که توی فروشگاهم. قبض موبایل رو هم فعلا واریز نمی کنم!

( از این دیوونه بازیا زیاد در می آورد! خصوصا مقابل مادرش.اما هیچ وقت کاراش باعث دوری ٍ ما نشده بود به جز این دفعه که می خواست موبایلشو قطع کنه!!)

 

من: آخه با این وضعی که پیش اومده من دلم طاقت نمی آره بی خبر بمونم. نگران حال مامانم. چه طور ازت خبر بگیرم؟

 

.....: من هر بار که بیام فروشگاه,خودم بهت زنگ می زنم.

 

- باشه. ولی زیاد بی خبرم نذاریا!

 

- باشه چشم!  فعلا باید برم. خدافظ.

 

- خدافظ......

 

 

 

شاید اگه از روابط قبلی ما (قبل از این جریان ها و اون اس ام اس لعنتی) خبر داشتین متوجه می شدین که من تو اون روزا چه حالی داشتم...........    بدتر و کشنده تر از همه این بود که اصلا نمی دونستم جریان چیه! دلیل هیچ کدوم از اون اتفاقات رو نمی دونستم. همه چی برام مبهم بود. یه عالمه علامت سوال تو ذهنم بود......

 

 

یه هفته ازون تلفن گذشت و هیچ خبری ازش نداشتم. تو مرز دیوونگی بودم. کل زندگیم به هم ریخته بود. حاضر بودم بهم بگه دیگه نمی خوامت ولی اینجور بی خبرم نمی ذاشت! نمی دونستم چه اتفاقی داره می افته....  داشتم ذره ذره آب می شدم....  توی این مدت فقط یه بار از فروشگاه بهم زنگ زد که زود قطع شد. بیشتر شبیه missed call  بود! منم دوست نداشتم خودم زنگ بزنم اونجا. اگه خودش جواب نمی داد بد می شد. نمی خواستم کارکناش از مسائل خصوصیش چیز زیادی بدونن....

 

چهار روز دیگم گذشت..... روزایی که هر دقیقش برام یه روز بود......   روز چهارم زحمت کشید بهم زنگ زد!

 

 

 

من: به به! سلااااااااام. ازین ورا؟!    (با اینکه خیلی خیلی خیلی دلتنگ و نگرانش بودم اما خیلی خیلی خیلی هم از دستش عصبانی بودم)

 

....: سلام. خوبی؟ چه خبرا؟ خوش میگذره؟!!

 

(خونسردیش آتیشم می زد! انگار نه انگار 11 روز ٍ منو ول کرده رفته. اونم تو این شرایط!)

 

من: خووووب! کجا بودی؟ چه کارا می کردی؟

 

...: هیچی... ببخشید نتونستم یه مدت باهات تماس بگیرم.

 

- خواهش می کنم...........

 

 

 

خیلی جالب بود بعد از این همه مدت هیچ حرفی واسه گفتن نداشتیم.......... احساس می کردم دارم با یه غریبه حرف می زنم...........فرسنگ ها از هم فاصله گرفته بودیم........  همه ی حرفایی که بینمون رد و بدل می شد همه سرد و بی حس بودن.....یخ زده.......

 

 

ازون به بعد دیگه طوفان زندگی من شروع شد.

 

 

 

پ.ن1: فکر کنم دیگه خیلی طولانی شد!  بقیه ش رو سری بعد می نویسم...........

 

پ.ن2:نظر یادتون نره!  می خوام ببینم شما هم با تصورات من که هنوز داره عذابم می ده موافقین یا به قولٍ ...... من زیادی حساسم!!سوال

  
نویسنده : purple diamond ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

خانواده!

می گن خونواده امن ترین جمعٍ ه...

مدت ها به دلیل این جمله فکر می کردم, چرا اونجا از همه جا امن تره؟ شاید چون می گن پدر و مادر همیشه صلاح بچشون رو می خوان, یا اینکه چون خیلی دوستشون دارن, نه خودشون بهشون ضربه می زنن نه اجازه می دن دیگری این کار رو بکنه.

ضربه.... نکته ی اصلی همینه. به نظر اونا ضربه چیه؟...

ضربه از دیدگاه اونا یعنی اینکه به فرزندشون پول ندن...!!!

هر بار از خانواده انتظار محبت داشتم, هر بار انتظار داشتم که لااقل اونا درکم کنن, به حرفام گوش بدن, مشکلاتم رو ببینن و برای حلشون تلاشی بکنن, هر بار که اعتراض کردم یه جواب شنیدم: " این همه برات زحمت می کشیم بازم ناراضی ای؟ چی برات کم گذاشتیم؟ هربار گفتی لباس, بهترینشو برات خریدیم. گفتی کتاب,بلافاصله برات مهیا کردیم. هنوز گواهینامت صادر نشده ماشینت دم در پارک بود. دهن باز کردی گفتی "پ" کلی پول ریختیم تو دستات. نمک نشناس! همه آرزوی زندگی تورو دارن, ولی تو قدرشو نمی دونی..."

اونقدر با تحکم حرف می زنن, اونقدر با اطمینان متهمم می کنن که دیگه جایی برای گفتن حرفام نمی بینم, چون اگر هم بگم فایده ای نداره. در هر صورت من گناه کارم....!

هیچ وقت نتونستم بهشون بگم که مشکل من هم دقیقا همین کاراییه که شما برام می کنید. هر بار دهن باز کردم چیزی بگم پول ریختین تو حلقم!  ببینم! شما وقتی گرسنتون می شه, وقتی تشنتون می شه پول می خورید؟!! وقتی سردتونه اسکناس می ریزین تو آتیش؟!!....

من از اونا محبت می خواستم. از کسایی که  پدر و مادرن اما حتی یک لحظه به این فکر نکردن که یه فرزند به محبت از طرف خانوادش, لااقل در حد نرمال نیاز داره. اونا به این فکر نمی کنن که وقتی این صمیمیت رو از بچه هاشون دریغ می کنن مسلما اونا بیرون از خونه دنبالش می گردن چون این نیازی غیر قابل انکار در هر فردیه:نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن...

تا اینجا قابل تحمله. دادوبیداد, بی محلی, خورد کردن غرور, ندادن جواب سلام! ,احمق دونستن بچه ها و بی عرضه دونستنشون, لحظه های قندیل بسته از سرمای بین افراد یک خانواده.... همه ی اینا رو تحمل کردم اما....

وقتی آدم به انتها می رسه, وقتی دیگه راضی کردن خودم به تنها بودن, به تکیه کردن به خودم و خدا, به توی خودم بودن, فایده نداشته باشه مجبور می شم دنبال کسی بگردم که بتونم دوستش داشته باشم, کسی که بدونم وقتی براش حرف می زنم تو دلش من رو یه جوون خام که هیچی از زندگی نمی دونه و بدون شک توسط گرگ های زمونه خورده میشه و اگه دست پدرش پشتش نباشه یک روز هم نمی تونه زندگی کنه, تصور نکنه.   درسته, یه جوون باید تو استارت زندگیش حمایت خانواده رو داشته باشه اما منظور اینا از حمایت فقط یه چیزه: پول!

به قول پدر: " آخه تو اگه پول نداشته باشی می خوای با عشق و محبت شکمت رو سیر کنی؟ اینا رو بریز دور, هنوز نمی دونی تو دنیا چه خبره."     قبول دارم, توی این دنیا بدون پول نمی شه زندگی کرد. اما حرف من فقط یه چیزه: هر چیز به جای خودش. شاید برای زندگی, پول مهمترین چیز باشه اما همه چیز نیست...   درسته نمیتونم با عشق شکمم رو سیر کنم ولی با پول هم نمیتونم روحم رو سیر کنم...

تو منطق اونا, یکی از این دوتا باید از بین برن: جسم یا روح. اونا جسم رو نگه داشتن , روح رو کشتن اما من نمی تونم. نمی تونم تبدیل بشم به یه آدم آهنی که صبح تا شب کار می کنه که چی؟ یه زندگیه مرفه داشته باشه. زندگی ای که باید توش سگ مرگی کرد.

همه ی اینا به کنار. مشکل اصلی وقتی شروع شد که اجازه ی داشتن احساس و دوست داشتن رو ازم گرفتن.

 چیزی که همیشه می شنوم: " آخه خره! تو حرفای این مردم رو باور می کنی؟ برات متاسفم! همش دروغه, عشق و محبت کجا بود؟ اینا مال تو قصه هاست, همش افسانه ست."    منم قبول دارم تو این زمونه اعتماد کردن به مردم خیلی سخته, خیلیا به دروغ عشق می ورزن, اما وقتی یه گرسنه مدت ها تو بیابون گیر کنه, هر موجودی که گیرش بیاد رو می خوره! (البته اگه گیرش بیاد).

یکی نیست ازشون بپرسه: اگه واقعا اینقدر نگرانین که فرزندتون دست نااهل نیفته و اذیت نشه چرا خودتون ساپرتش نمی کنین؟ چرا نیازش رو برطرف نمی کنین؟ نیازی که حقشه و خدا این حق رو بهش داده. به همه داده. چیزی که برطرف کردنش هزار برابر آسونتر از دراوردن هزار تومن پوله....

حالا تو این مخمصه چه چاره ای هست؟  دروغ؟ دروغ برای گرفتن حق زندگی کردن!

هنوز اونقدر بدبخت نشدم که از مردم گدایی محبت کنم. هنوز می تونم یخ زندگی کنم و باور کنم که باید این طور باشه.هنوز می تونم خودم رو گول بزنم....

هیچ وقت نخواهم تونست عشق یه غریبه رو باور کنم چون در حالی که نزدیکترین افراد,خانواده, عشقی برای ابراز ندارن غریبه ها که هرگز نخواهند داشت.

حالا مشکل اصلی اینجاست که, چرا؟ چرا وقتی نمی شه امیدی به بیرون داشت, وقتی اون بیرون همش گرگه, خانواده هم جا خالی می کنه؟؟

حالا شما بگید, خونواده همیشه صلاح بچشو می خواد؟ هنوز هم پدر و مادر از هر اشتباهی مصونند چون "پدر" و "مادر" اند؟.............

 

 

پ.ن1:ببخشید اگه همه ی حرفام گله و شکایت بود....دلم خیلی پره. اینجا هم تنها جاییه که می تونم حرف هامو بزنم تا منفجر نشم!!

 

پ.ن2: اگه شما جواب سوال های من رو می دونید بهم بگید. یا اگه فکر می کنید اشتباه می کنم آگاهم کنید, باری کمی از دردهام کم کنید....

  
نویسنده : purple diamond ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

 

با عرض معذرت فراوان............

شرمنده ازینکه اینقدر آپ می کنم.....

حجم درسها یه خورده زیاده و وقت کم.........

حتما حتما تا چند روز آینده باقی خاطرات رو می نویسم......... 

  
نویسنده : purple diamond ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

روزهای من2

از وقتی که برای اولین بار ناباورانه تنهام گذاشتی و رفتی دقیقا ١سال می گذره.......

بعد از اون همه عذاب.... اون همه بی قراری..... اون همه دلتنگی...... برگشتی...!

برگشتی و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ازم خواستی که ببخشمت. برای رفتنت هیچ دلیلی نداشتی جز یه چیز......."می خواستم تصمیم درست بگیرم"!

یک لحظه.فقط یه لحظه به این فکر کردی که با این کارت چه بلایی سر من می آد؟  لااقل بهم می گفتی که می خوای بری....   اونطور بی خبر.یهویی..... چرا منو بازی دادی؟

یه شب بهت زنگ زدم جوابمو ندادی. خیلی برام عجیب بود.تویی که بوق اول نخورده تلفن رو بر می داشتی حالا.......  اولش نگران شدم.فکر کردم اتفاقی برات افتاده... ترسیدم..... 1بار دیگه زنگ زدم......... 2بار. 3بار 4بار 10 بار! اون شب 10 بار گرفتمت اما جوابی نبود. داشتم می مردم از نگرانی.... اون شب رو برای اولین بار به خاطر تو گریه کردم......  بعد از 3سال برای اولین بار بخاطر نبودنت اشک ریختم......   2ساعت بعد همینطور که هزار جور فکر و خیال میومد تو ذهنم و میرفت دیدم چراغ موبایلم روشن شد...... ورداشتم...:

-الو! سلام گل من! کجا بودی تا حالا؟ دلم ترکید...

-سلام عزیزم. ببخشید! واقعا معذرت می خوام!

-(من بیچاره!): اشکال نداره گلم. فقط بگو چی شده؟ نگرانم.

-هیچی. هیچی. با .... رفته بودیم بوستان ملت داشتیم بسکتبال بازی می کردیم.موبایلم رو تو ماشین جا گذاشته بودم!

-بسکتبال؟؟!!!  این وقت شب؟  اونم 3 ساعت؟!

-نه! بعدش رفتم خونه ی ..... (خواهرش) گوشیم تو ماشین موند!

خیلی خیلی برام عجیب بود. هیچ وقت تحت هیچ شرایطی موبایلش رو از خودش جدا نمی کرد. به قول خودش هر لحظه ممکن بود من زنگ بزنم بهش. واسه همین همیشه حواسش جمع گوشیش بود.

 

 

با اینکه برام سخت بود اما باور کردم. آخه هیچ وقت تا حالا تو این 3 سال بهم دروغ نگفته بود. به حرفاش ایمان داشتم.... افسوس

2روز بعدش داشتیم با هم صحبت می کردیم که یهو گفت من الان باید برم. خودم بهت زنگ می زنم....  2ساعت گذشت خبری نشد. اس ام اس دادم بهش بازم خبری نبود... تا اینکه چندتا اس ام اس داد و قربون صدقه و عذر خواهی و.....  بعدش یه چیزی گفت...... -"مامان اصرار داره که من برم"

-خوب؟

-هیچی. فقط می گه اگه اینجا بمونی فقط عمرت رو هدر میدی.

منتظر جمله ای بودم که همیشه بعد از بازگو کردن اعتراض های مامانش می گفت.  "من که نمی رم! تورو ول کنم برم کانادا؟!خنده ! محاله. یا باهم می ریم یا هیچ کدوم"

ازون دخترایی نبودم که با یه سری حرف که فقط "حرف" بودن خر شم و همه چیز رو باور کنم. اما این یکی خیلی برام سخت بود. چون یه دلیل منطقی داشت.چیزی که هر بار بهش میگفتم: ".....جان! این حرف رو نزن. هم من می دونم هم خودت که تو بالاخره از اینجا میری."  می گفت اگه می خواستم برم به تو دل نمی بستم که با رفتنم هم تورو داغون کنم هم خودم رو.....

واقعا اگه می خواست ازینجا بره چه دلیلی داشت خودشو به کسی وابسته کنه؟ اونم اینجوری؟سوال

اون روز که این اس ام اس رو بهم داد یه حس بدی بهم دست داد. یه جور نگرانی.....  

 

پ ن1: ادامه ش رو به زودی می نویسم.

پ ن2 : دلیل شروع نوشتن این خاطرات اونم امشب یه چیز بود.... تکرار همون روزهای وحشتناک دقیقا در روز سالگردش! سالگرد مشوش شدن زندگی من. سالگرد روزی که اون اس ام اس رو ازش دریافت کردم.... دقیقا عین پارسال.... در کمال ناباوری....

 

 

  
نویسنده : purple diamond ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

 

احساس می کنم در بدترین دقایق این شمع مرگ زای

 چندین هزار خورشید در دلم می جوشد از یقین...

احساس می کنم در هرکنار و گوشه ی این شوره زار یآس

چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین...

 

  
نویسنده : purple diamond ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

بهمنی ها بخونن!

 

 

اینجا یه سری از مشخصات متولدین بهمن رو براتون گذاشتم (آخه خودم بهمنی ام)

به نظر من که مطالبش درسته چون لااقل در مورد خودم صدق می کنه...

البته همونطور که می دونین بهمنی ها تحت 2 سیارن:اورانوس و زحل که اورانوس مال نیمه دومی هاست و زحل مال نیمه ی اول بهمنه. این مطالبی که اینجا هست بیشتر درمورد نیمه دومی ها صدق می کنه. ولی درکل ویژگی های  بهمنی ها یه جوره اما اورانوسی ها کمی با زحلی ها فرق دارن.

 

 

روان کاوی خورشیدی:

 

علامت متولد بهمن:

 

یازدهمین علامت منطقه ی فلکی.یعنی دلو با این ویژگی ها متمایز می شود:

1.دوست.مهربان و با ادب و نزاکت.

2.دارای حس انسان دوستی و عدم دلبستگی.

3.دارای قدرت تشخیص خوب و هنرهای مبتکرانه.

4.علاقه مند به تجزیه و تحلیل علمی و تجربه کردن.

5.نابغه.خلاق.سیاستمدار.مستقل. ومستعد شهرت.

6.مرموز.افسونگر.خیره سر.خودمحور و دسیسه چین!

7.دارای نیروی جاذبه ی مغناطیسی.الکتریکی و برقراری ارتباط از راه دور.

 

 

کیفیت عناصر

 

علامت دلو دارای شخصیت ثابت و عنصر وجودی باد است. او را می توان به هواپیمای بدون موتور تشبیه کرد که از هوا برای جست و جو و یافتن رنگین کمان ها استفاده می کند.در حالی که به کارایی حرارت حیات و چگونگی فرود ایمن آگاه است.

باد نشانه ی ذهن و توانایی اندیشیدن است.عقاید و آرای این گروه ممکن است غیر معمول یا حتی مبتکرانه باشد.اما جرقه وار و یکباره است.آنها تمایل شدیدی دارند که بر عقاید خود استوار بمانند.دارا بودن شخصیت ثابت و عنصر وجودی باد درواقع به مفهوم داشتن عقاید ثابت و پابرجاست.

 

 

شخصیت متولد بهمن

 

در زیر به ویژگی های عمومی شخصیتی که معمولا در متولدین این ماه یافت می شود اشاره شده است.یک متولد بهمن سرخورده ممکن است برخی از ویژگی های نه چندان خوشایند را بروز دهد.

 

 

ویژگی های مثبت:

 

1.مبتکر است.

2.خوش بیان است.

3.متفکر ومهربان است.

4.تابع علم و دانش است.

5.در اندیشیدن و عمل مستقل است.

6.در دوستی صادق و پایدار است.

7.نسبت به مردم بسیار با محبت است.

8.دارای حس همکاری و قابل اعتماد است.

9. دارای باور عمیق به اصلاح و بهبود وضعیت انسان هاست.

 

 

ویژگی های منفی:

1

.منفعت طلب است.

2.گستاخ و موقعیت نشناس

3.لجباز.خود محور وفرد گراست.

4.مردد و بدون اعتماد به نفس است.

5.از اشتراک و تبادل آرا گریزان است.

6.از مبارزه در راه عقاید روی گردان است.

 

 

راز متولد بهمن

 

درون هر شخصی که شدیدا تحت تاثیر علامت دلو قرار دارد کسی ست که به شدت درباره ی هویت حقیقی خود نا مطمئن است. متولدین بهمن ماه شاید از آن رو که علامت این ماه نشانه ی ناسازگاری ست دارای بی ثبات ترین عزت نفس و هویت در منطقه ی فلکی هستند.نبوغ هوشمندانه.خیره سری در عمل و تفکر نا متعارف و عجیب همگی ویژگی های وابسته به شخصیت بهمن ماه هستند. متولدین این ماه جاذبه و هوش فوق العاده ای دارند که استفاده ی عملی از این توانایی ها بهترین راه برای ساختن و پرورش هویت و عزت نفس ناشناخته در این افراد است.

 

 

ظاهر متولد بهمن

 

متولدین حقیقی بهمن ماه اغلب دارای ظاهری ناسازگار و غیر معمول هستند.

 

ویژگی های جسمانی:

1

.قامتی بلندتر از حد معمول دارند.

2.حرکات و رفتار آنها با شکوه نیست اما مصممانه است.

3.نگاهی عمیق در چشمانشان وجود دارد که گویی دورها را می کاود.

4.دارای نیمرخی باشکوه و اشرافی هستند که نشان از خصایصی دارد که در مردم عادی دیده نمی شود.

5.دارای گردنی خمیده و سری متمایل به جلو. یا گردنی خمیده به یک سو می باشند.به ویژه زمانی که فکر می کنند.

 

 

نقاط حساس بدن

 

چشم ها- دستگاه گردش خون- دستگاه تنفسی به ویژه ریه ها- عضلات و استخوان های ساق پا-  قوزک پا- زرد پی آشیل

 

 

 

همبستگی های خوش یمن برای دلو

 

فلزات: سرب

عطرها: گلبانوم)  نوعی صمغ زرد رنگ  است که از گیاهی  به نام انقوزه ی هراتی گرفته می شود که مصرف طبی نیز دارد)

رنگ ها: بنفش- لیمویی

حیوانات: طاووس- عقاب

ورق های تاروت: کارت ستاره

گیاهان: درخت زیتون- صنوبر لرزان

جواهرات و سنگ های قیمتی: شیشه. باباقوری. زبرجد(یاقوت سبز). یاقوت کبود.

 

 

علایق متولد بهمن

 

موارد علاقه:

کارت اعتباری

دوستان عجیب و غریب

زندگی طبق خواسته های خود

اندیشیدن به مسائل خصوصی خود

رنگین کمان.رویاها و پدیده های سحر آمیز

دگرگونی.نامتعارف بودن و شگفت زده شدن

خوشنامی.شهرت و به رسمیت شناخته شدن

تعیین تکلیف برای دیگران و سپس نظارت بر عملکرد آنها

 

 

موارد نفرت:

 

افراد خودنما

خشونت و جنگ

قرض دادن و گرفتن

افراط کاری و اسراف

توقع بخشش و هدیه داشتن

درجا زدن در هر مرحله و موقیتی

احساسات و صمیمیت بیش از حد

آشکار کردن احساسات درونی خود

تجارب و مهارت های سنتی و قراردادی

خرید اجباری و یا پافشاری در هر زمینه ای

 

 

افراد سرشناس متولد بهمن

 ویرجینیا وولف: : نویسنده. 5بهمن1882میلادی

ایرتا کیت: خواننده: 6بهمن1928م.

ولفگانگ آمادئوس موزارت:: آهنگ ساز. 7بهمن1756م.

لوئیس کارل:: نویسنده. 7بهمن1832م.

ونزا ردگریو:: هنرپیشه. 10بهمن1937م.

محمدعلی فردین: هنر پیشه و کارگردان. 15 بهمن1309 خورشیدی

چارلز لیندبرگ:: خلبان. 15بهمن1902م.

اوا براون:: معشوقه ی هیتلر.18بهمن1912م.

ژول ورن:: نویسنده. 19بهمن1828م.

 

 

 

  
نویسنده : purple diamond ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

← صفحه بعد